خـــدآآ مــــن مـــیـــگــم تــو بــشــنــو

یــــه نــفــر یــه جــایــی تــنــهــآ روز و شــب از تــو مــی گــهـ

واســـه تـــو مـــی نــویــســه امــا تــو نــیــســتــی تــو نــمــی شــنــویــ

و نـــمــی دونــه چــی مـــی شــه و هـــمــش ای کــاشــ و ای کــاش

خــســـتــه شـــده خـــدایــآ

خـــودشـــو مـــیـــزنـــه بـــه بــی خــیــالــی

تــوی خــودش مــیــســوزه و خــفــه مــیــشــه

فــقــط بــه یــه چــیــز فــکــر مــیــکــنــه

بــه یــه کـــس

بــه یــه مــعــجــزه یــا اتــفــاق

دوســـت داره تـــوی زنــدگــیــش از تــه دل بــخــنــده

دوســت داره کــنــار تــنــهــآ امــیــد زنــدگــیــش،زنــدگــی کــنـه

خــدایـــا صــدامــو بــشــنــو

پـــای حـــرفــام بــشــیــن

جــوابــی بــهــم بــده......

تــــو نـــگــرانـ نـــبــاشـ بـــلــدم


             تو نگرانم نشو !          

      همه چیز را یاد گرفتم !

راهـ رفـتـنـ در ایــن دنـیـا را هــمـ بــدونــ تــو یـاد گــرفـتـمـ !


یــاد گـرفـتـم کــهـ چـجـوریـ بـی صــدا بـگــریـم !


یـاد گـرفـتـم کــه هــقـ هـقـ گـریــه هــایــم را بـا بـالـشـم ..بـی صـدا کـنـم

                        تو نگرانم نشو !!

      همه چیز را یاد گرفتم !

یـاد گـرفـتـمـ چـجـوری بــا تـو بـاشـم بـی انـکـهـ تـو بـاشـی !


یـاد گـرفـتـم ....نـفـسـ بـکـشـم بـدونــ تــو......و بــی یـاد تـو !

 

یـاد گـرفـتـم کــه چــگـونـهـ نـبـودنـتــ را بـا رویـای بـا تـو بـودنــ...


و جــایـ خـالـی اتـ را بـا خـاطـراتـ بـا تـو بـودنـ پـر کـنـم !

                        تو نگرانم نشو !          

      همه چیز را یاد گرفتم !

 
یـاد گـرفـتـم کــه بــی تــو بـخـنـدمـ.....

یـاد گـرفـتـم بــی تــو گـریـهـ کـنـم...و بـدونــ شـونـهـ هـاتـ....!



به جز مرگ متاعی نیست


من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست

بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را

بســـیـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست

یک عمر قفس بست مسیر نفســــم را

حالا که دری هست  مرا بال و پری نیست

حـالا کـه مـقـــدر شــده  آرام بگـیـــــرم

سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست

بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد

وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست

تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر

در شهر به جز مــرگ متـاع دگری نیست


اسمشو چی بزارم!؟

نـمیگمـ فـرآمـوش نـکـن اصـلـا  جـرآتـ گـفتـن  ایـن حـرفـو نـدآرم

فـقـط دوسـتـ دآرمـ حـتـی بـرآیـ یـه لـحـظـهـ هـم شـدهـ

رفـیـقـی رو کـه مـیـدونـیـ هـیـچـ وقـت آز یـادتـ نـمـیـبـرهـ بـه یـاد بـیـاریـ

پیری میگفت

اگه میخوای جوون بمونی

درد و دلت رو به کسی بگو که دوسش داری و دوست داره.

گفتم پس چرا خودت پیرشدی،خندید و گفت دوسش داشتم، دوسم نداشت.



اگه یه روز از خواب پاشیو ببینی

تموم زندگیت یه فیلم بوده اسم فیلمتو چی میزاری؟


رهایی بغض

وقتایی هست که باید تکیه بدی یه گوشه

و جریان زندگیت رو مرور کنی

بعدشم بگی به سلامتی خودم

که اینقدر تحمل داشتم و دم نزدم

انقد منو از رفتن نترسون

قرار نیست همیشه بمونیم

همه رفتنی اند

ماندن به پای کسی معرفت میخواهد نه بهانه

ساعت از سکوت ترانه هم  گذشته

اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود

ساعتی پیش

این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

و فقط تو رو از رویاهام بیرون می کشیدم

و میگفتم دوستت دارم


                     ✘تو ادامه حرفایی نوشتم دوست داشتی بخون

ادامه نوشته

کاش می دانستی

کاش می دانستی چقدر دلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز

کاش می دانستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده

کاش می دانستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته

کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایت

گرمی نفسهایت ، مهربانی صدایت تنگ شده

کاش می دانستی چقدر دلواپس تو ام

کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

و چقدر به حضور سبزت محتاجم

و همیشه از خودم می پرسم این همه که من به تو فکر می کنم

تو هم به من فکر می کنی؟


عاشقانه زندگی می کنم

چه عاشقانه است این روز های ابری…

چه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم تنهایی…

چه عاشقانه است شکفتن گل های اقاقیا…

چه عاشقانه است قدم زدن در سرزمین عشق…

و من

چه عاشقانه زیستن را دوست دارم…

عاشقانه لالایی گفتن را دوست دارم…

عاشقانه سرودن را دوست دارم…

عاشقانه نوشتن را دوست دارم…

عاشقانه اشک ریختن را…

عاشقانه خندیدن را دوست دارم…

دفتر عاشقانه ی من پر از کلمات زیبا در نثار

بهترین و عاشقانه ترین کسانم…

و من

عاشقانه می گِریَم…

عاشقانه می خندم…

عاشقانه می نویسم…

و در سکوت تنهایی عاشقانه می میرم…

قول دادی پیشم بمونی

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مثل دل من
کلی لبش پریده بود همش پره ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود…………….
نمی بخشمت……………………….

میخوام همه چیزت باشم

دوسـت دارم بارها مـزه ی لـبانت را بچـشم !
طـعم تلخی دارد !
اما هـمین که با شـیرینی لبانم حـل میشود دلنشین است . . .
چـشمانت را دوست دارم
چـشمانی که به رنـگ عـمق شـب است
و این شـب چـقدر مـرا آرام میکند !
صـدای مـردانه ات دلم را میلرزاند
گوش هایم همیشه به انتظار شنیدن حرف هایت می نشیند . . .
دسـتان بزرگ و قوی ات
مـرا یاد یک واژه می اندازد
و آن هم ” امـنیت ” است . . .
آغـوشت همچون دریـایی پـر تلاطم است
و مـن
چـقدر غـرق شدن در این دریـا را دوست دارم . . . !
تـ ـو فـقط مـرد من بـمان
و مـن
هـم قـول میدهم تا ابـد
بـانوی تـمام لحظاتت باشم . . .

اینه ته جاده عاشقی

چقدر سخته . . .
چقد سخته دستت تو دستایی باشه که بدونی بالاخره
یه روزی … یه جایی … یه زمانی . . . یه مکانی . . .
با همون دستاش خوردت می کنه . . .
لهت می کنه و حتی برنمیگرده بهت یه نیم نگاهی بندازه .
با تمام توانش از روی قلبت رد می شه و اونو خالی میکنه از
هرچی احساس ، از هرچی اعتماد ، از هرچی عشق .
بعدش با تمام توانش با افتخار روی قلب له شدت می ایسته و میگه :
” برو امیدوارم خوشبخت باشی و بتونی زندگیت و بدون من بسازی ”
ولی اون . . .
ولی اون نمی دونه و نمی خواد هم که بدونه خوشبختی تو اون بود . . .
زندگی تو توی وجود اون ارامش میگیره . . .
اون نمی دونه که هرشب تو باید با عطر تنش
و با حصار دستاش خوابت ببره نه با :
اشک و . . .
بغض و. . .
اهنگ و . . .
یه مشت قرص و . . .
دیاسپام . . .
اون لعنتی نمی فهمه که تو باید با اون سر کنی نه
 با خاطره هاشو یادگاری هاش
و یه مشت چرت و پرت که ازش تو ذهنت به یادگار مونده
 و رویاهای دست نیافتنی که یه روزی . . .
یه روزی بهت می گفت تا سرگرمت کنه ولی غافل از اینکه
اونا رو واسه تو می گفت و می رفت واسه نفر سوم تا عملیش کنه .
می فهمی ؟ نفر سوم . . .
قبول کن تو با ید قبول کنی که یه بازنده ای .
قبول کن که الان تو تنها شدی و با ید با تنهاییت سر کنی.
باید با قلب له شده و بی کست که یه روزی مالامال پر بود
 از عشق اون بسوزی و بسوزی و در اخر هم بسازی . . .
این تقدیر توئه. . .
تقدیر ی ک تو به اون محکوم شدی . . .
تو باید قبول کنی که دست تقدیر اونو از تو گرفته .
تو الان باید قبول کنی که خودتی و . . .
خودتی و . . .
خودت .
با دل شکستت که ردپای یه نامرد روش جامونده .
پس همه چی رو بسپار به دست تقدیر . . .
بسپار به دست همونی که یه روز عشقت و ازت گرفت . . .
مطمئن باش تقدیر همون کاری رو که با تو کرد
 با اون هم میکنه و به زانو درمیاردش.
تقدیر . . .