خسته شدم از حرفایی که دیگران در مورد من زدن و منو به اینجا رسوندن

باید اعتراف کنم خواب بودم

الان که بیدار شدم دیدم کسی نیست که بهم توجه کنه

اهای بی انصاف پسرت بودم،برادرت بودم،رفیقت بودم،اشنات بودم

چرا باهام اینجوری کردی

چرا حرفایی زدی که هیچ وقت فکر نمیکردم بشنوم

چرا باید تو درونم بسوزم

دیگه نمیتونم خودمو بشناسم نمیتونم باور کن من شدم این

گاهی حجم دلتنگی هام اونقدر زیاد میشه

که دنیا با اون وسعتش برام تنگ میشه

دلتنگ کسی هستم که دلتنگی هامو ندید

دلتنگ خودمم که مدت هاست کم اورده ام

همش میگم روی سنگ قبرم ننویسید کی هستم

فقط بنویسید اینجا کسی خوابیده که روزی صد بار مرده و زنده شده

بنویسید اینجا یک تن به همراه هزاران آرزوی زنده به گور شده خوابیده

بنویسید او زندگی نکرد او هر روز مرد او هر روز میان این قوم جان داده

وقتی رفتم

كسى مرا از زیر قرآن رد نكرد كسى آب پشت سرم نریخت

كسى نمیخواست زودتر برگردم كسى مرا نمیخواست

افسوس دیرفهمیدم که اضافی هستم

من نمیتونم وقتی ناراحت هستم گریه کنم و بهانه بگیرم

نمیتونم بگم منو بغل کنید

نمیتونم بگم دوست دارم توی اغوشتون گریه کنم

من حرفامو قورت میدم تا بگن غصه ای نداره

بگن طرف محکمه و تکیه گاه خوبیه

میگن قوی هستی

ولی نمیدونن تو این بدن قوی من یه قلب کوچیکه

یه قلبی که با هر چنگی میسوزه

هی.....