سلام امروز حالم خیلی بده چون یکی رواز دست دادم یکی که
خیلی دوسش داشتم دارم وخواهم داشت می خوام براتون
داستانشو بگم وازتون می خوام که گوش کنید راستش بعد ازاین که
خونمونو عوض کردیم نزدیک مسجد شدیم وهرروز بادختر عمم می رفتیم
مسجددخترعمم منوبه خادم مسجد وهمسرشون ودختراشون معرفی
کرد من بعداز چندروزی که بادختراشون دوست بودم فهمیدم که اونادوتا
برادر دارن یکی هجده ساله ویکی هم شیش ساله یک شب تومسجد
جشن بود پسر کوچیکشون که شیش ساله بود اومده بود مسجد
اسمش ابوالفضل بود وقتی منودید حرف نمی زد فقط بهم نگاه می کرد
دخترعمم گفت ازمن خجالت می کشه بعداز چندروز دیگه بامن حرف
می زد باهم دوستای خوبی شده بودیم هرشب می اومد مسجدو
کنارمن میشست بامن حرف می زد خیلی دوسش داشتم بچه ی
بانمکی وبامزه ای بود خیلی هوامو داشت آخرین باری که دیدمش
شب احیای همین امسال بوداولاش بامن قهر بود ولی بعد اومد پیشم
نشست وباهام حرف زد روزسیم مرداد امسال یعنی دیروز باصدای
مامانم بیدار شدم فهمیدم که خادم مسجد تصادف کرده و مرده
البته باپسرش مرده فکرکردم پسربزرگش مرده ولی بعد فهمیدم
که ابوالفضل مرده یک دفعه بغض گلومو گرفت خیلی گریه کردم
باورم نمی شد که ابوالفضل مرده نمی خواستم باور کنم ولی واقعیت
داشت ظهرساعت سه رفتم بالای پشت بوم دیدم که صدای گریه ی
زنا داره تااین جا میاد قلبم داشت از جادر میومد کاش میشد یک بار
دیگه ببینمش بغلش کنم وبهش بگم که چه قدر دوسش دارم
کاش میشد زمان برمی گشت عقب تا بهش می گفتم که نره
مسافرت فردایعنی سیویکم مرداد رفتم مسجد عکسشو زده بودن
یه دفعه دلم براش خیلی تنگ شد دلم برای خنده هاش برای راه
رفتنش برای قهرکردناش برای محبتاش برای بازی گوشیاش
برای اون قلب مهربونش تنگ شد کاش نمی مرد دیگه نمی خوام
زنده باشم نمی خوام تموم روز رو غصه می خورم همش دلم
براش تنگ می شه آخه خدایا چرا اون فقط شیش سالش بود
برگرفته از وبلاگ شب مهتابی