به جز مرگ متاعی نیست


من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست

بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را

بســـیـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست

یک عمر قفس بست مسیر نفســــم را

حالا که دری هست  مرا بال و پری نیست

حـالا کـه مـقـــدر شــده  آرام بگـیـــــرم

سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست

بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد

وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست

تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر

در شهر به جز مــرگ متـاع دگری نیست


اسمشو چی بزارم!؟

نـمیگمـ فـرآمـوش نـکـن اصـلـا  جـرآتـ گـفتـن  ایـن حـرفـو نـدآرم

فـقـط دوسـتـ دآرمـ حـتـی بـرآیـ یـه لـحـظـهـ هـم شـدهـ

رفـیـقـی رو کـه مـیـدونـیـ هـیـچـ وقـت آز یـادتـ نـمـیـبـرهـ بـه یـاد بـیـاریـ

پیری میگفت

اگه میخوای جوون بمونی

درد و دلت رو به کسی بگو که دوسش داری و دوست داره.

گفتم پس چرا خودت پیرشدی،خندید و گفت دوسش داشتم، دوسم نداشت.



اگه یه روز از خواب پاشیو ببینی

تموم زندگیت یه فیلم بوده اسم فیلمتو چی میزاری؟


رهایی بغض

وقتایی هست که باید تکیه بدی یه گوشه

و جریان زندگیت رو مرور کنی

بعدشم بگی به سلامتی خودم

که اینقدر تحمل داشتم و دم نزدم

انقد منو از رفتن نترسون

قرار نیست همیشه بمونیم

همه رفتنی اند

ماندن به پای کسی معرفت میخواهد نه بهانه

ساعت از سکوت ترانه هم  گذشته

اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود

ساعتی پیش

این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

و فقط تو رو از رویاهام بیرون می کشیدم

و میگفتم دوستت دارم


                     ✘تو ادامه حرفایی نوشتم دوست داشتی بخون✘

ادامه نوشته

کاش می دانستی

کاش می دانستی چقدر دلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز

کاش می دانستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده

کاش می دانستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته

کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایت

گرمی نفسهایت ، مهربانی صدایت تنگ شده

کاش می دانستی چقدر دلواپس تو ام

کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

و چقدر به حضور سبزت محتاجم

و همیشه از خودم می پرسم این همه که من به تو فکر می کنم

تو هم به من فکر می کنی؟


عاشقانه زندگی می کنم

چه عاشقانه است این روز های ابری…

چه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم تنهایی…

چه عاشقانه است شکفتن گل های اقاقیا…

چه عاشقانه است قدم زدن در سرزمین عشق…

و من

چه عاشقانه زیستن را دوست دارم…

عاشقانه لالایی گفتن را دوست دارم…

عاشقانه سرودن را دوست دارم…

عاشقانه نوشتن را دوست دارم…

عاشقانه اشک ریختن را…

عاشقانه خندیدن را دوست دارم…

دفتر عاشقانه ی من پر از کلمات زیبا در نثار

بهترین و عاشقانه ترین کسانم…

و من

عاشقانه می گِریَم…

عاشقانه می خندم…

عاشقانه می نویسم…

و در سکوت تنهایی عاشقانه می میرم…