غم چشمات
از غم توی چشمات دربدری میبینم
با مجنونای عالم همسفری میبینم
یه چیزی مثل عشقه که با تمام قدرت میزنتم زمین
اون غم توی چشمات همسفر یه عمره
همسفر یه راهه راهی که فرق نداره
که ته به چاه یا که سفر ماه
یه عمر چیه یه روزش یه ساعتش یه لحظش
از سر ما زیاده
وقتی که چشم به چشمات
زل میزنم میدوزم
حس میکنم آتیش غر میگیرم میسوزم
اون غم توی چشمات یه غزل یه واژست
یه عشق کهنه ای که توی یه شعر تازست
اون غم توی چشمات غصه ی برد و باخت نیست
خراب که شد که ساخت نیست
یه جوری که مردن بیشتر خوبه تا بردن
حتی دیگر گاه به گاه گریه هم نمیکنم،