تو با اون گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با اون چهره ی افروخته از اتش غیرت
که در چشمان من بالاتر از صد جام جمشید است
خواهی رفت و اشک من تو را بدرود خواهد کرد
امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک و تشنه میمیانم
من اینجا روزی آخر در ستیز کوه چون خورشید
سرود فتح میخوانم و میدانم تو روزی باز خواهی گشت
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 15:26 توسط بهزاد
|
حتی دیگر گاه به گاه گریه هم نمیکنم،