تو  با اون گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با اون چهره ی افروخته از اتش غیرت

که در چشمان من بالاتر از صد جام جمشید است

خواهی رفت و اشک من تو را بدرود خواهد کرد

امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست

من  اینجا باز در این دشت خشک و تشنه میمیانم

من اینجا روزی آخر در ستیز کوه چون خورشید

سرود فتح میخوانم و میدانم تو روزی باز خواهی گشت