ای چشم، بخواب که عبور تو را ندید
این راه رفته که گنگ است و ناپدید
تنها تویی و ترانه ای و طوفانی
تنها دو پای بسته و هم بارشی شدید..
ای قلب نتب که تو آهی شکسته ای
دل در عبور کجا یا که بسته ای؟
آیا میان این همه غوغای لحظه ها
یکبار کسی گفت چرا اینقدر خسته ای؟
ای اشک نیا که عبورت ترانه نیست
رحمی در این دل سنگ زمانه نیست
اینجا برای کویری که دل مرده است
اشکی برای چکیدن روانه نیست
ای بغض با تو ام که چرا  باد میکنی؟
یا حس ساکت مرا داد میکنی؟
هم حس شیرین مرا شور میکنی
و هم دلم را، دل فرهاد میکنی...