غفلت(براي خودش)
تازه از سفر رسيدم عزيزم
اومدم هر جا كه تو گفتي برم
خاطره هاي بد پاك مي كنم
باسه جبران خطاهام حاظرم
يادته اون شب تلخو گفتي نرو بي تو سردم
گريه مي كردي ولي من با تو خدافظي كردم
فك ميكردم تو نباشي همه چي خوب و قشنگه
تازه فهميدم تو نيستي يه پاي عشقم ميلنگه
خونتونو پيدا كردم با يه آدرس قديمي
ترسم اينه من بيام و تو ديگه منو نبيني
كوچتون دلگير و خسته است غصه داره
گل تو دستام از خجالت پاره پاره
از تو كوچه صداي ناله شنيدم
روي ديوار پارچه ي مشكيتو ديدم
تو رفتي خاطرت اينجا مونده
اين غفلت زندگيمو سوزونده
تو ازم خواستي بمونم گفتي التماس مي كني
اگه برم تو ميميري خودتو خلاص ميكني
گفتي كه نرو عزيزم به تو عادت كردم
من نامرد بي احساس به دلت بد كردم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ ساعت 13:16 توسط بهزاد
|
حتی دیگر گاه به گاه گریه هم نمیکنم،